دست نوشته
همیشه همه میگفتن خداحافظی سخته،امروز میفهمم که چقدر خداحافظی سخته خداحافظی از دنیای مجازی با دوست های مجازی دوستایی که از هرکدومشون یه چیز یادگرفتم آنائیل که یه چیزی بهم یاد داد که تا اخر عمرم بهش مدیونم.امیدوارم یه روزی دینم را ادا کنم sophie که همیشه مطلبهام را دنبال کرد و بهترین دوستم بود و هست و خواهد بود احسان و نیلوفر که نوشته هاشون بهم انگیزه ی نوشتن داد علی و ونوس که براشون ارزوی بهترین ها رو می کنم کامران راد که ممنونم از اینکه به وبلاگم سر زد مهران که تازه کلبه ی زیباش را پیدا کردم یوسفیا که وبلاگش واقعا عالی است و اونی که بود اما ترجیح داد سکوت کنه. من باید برم اینجا جاده ی زندگی من نیست من متعلق به جای دیگه ای هستم و اینجا غریبم غربت سخته خیلی سخت بهترین ها رو برای همه ی دوستای خوبم ارزو میکنم حلالم کنید خواهشاً خداحافظ... همتون را دوست دارم .خدانگهدار همتون باشه دوستدار شما منطق(همیشه بهار) ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن:دوتا نکته مونده میخوام بگم تا برام عقده نشه 1_درسته من دارم میرم اما قلمم را هم میبرم و بازم مینویسم اینجا یا هرجای دیگه. 2_ شاید یه روز برگشتم ولی روزی که مطمئن بشم به اینجا تعلق دارم. عکس قلبی را که پایین گذاشتم میدونید قلب چه کسی است؟ اگر گفتید! قلب قورباغه است این بار که داشتم قورباغه تشریح میکردم بعد از پاره کردن نخاش ،قلبش را سالم در اوردم خیلی زیبا بود کاملا شبیه همین قلب بود. به نظرتون چرا ما این قلب را در روز ولنتاین به هم هدیه میدیم؟چرا قلب قورباغه؟ فکر می کردم آدما بدون ریاضی میمیرن و با ریاضی زنده هستن یه زمانی عشقم شده بود فیزیک هالید میخوندم.کلاسیک و نسبیت و کوانتوم ورد زبونم بود یه زمانی عشقم شده بود فلسفه و منطق عاشق هیوم بودم و نظراتش، و مخالف دکارت و اسپینوزا.یه تجربه گرای واقعی بودم وحالا... وحالا عشقم شده یه جسد روی تخت سالن تشریح... روزگار چه ها که با من نکرد از اعداد و ارقام رسیدم به نسبیت و از نسبیت به هیوم و از هیوم به جسدو سالن تشریح... نمی دونم از جسد و سالن تشریح به کجا می رسم! تا به عمق دل یک پیچک تنها، که چرا این چنین سخت، به خود میپیچد. شاید از درونش بشود کشفی کرد، شاید او هم به کسی دل بسته... اما من آسمانی شدن با خستگی را امتحان کرده ام دلم داشت در جاده ی آسمانی شدن حرکت می کرد که ناگاه در گذرگاه شک توقف کرد، تردید را لمس کرد، نمی دانست بماند یا برود.گفتم: ای دل! شک گذرگاه خوبی است، اما توقف گاه بدی است.ای دل ! شک کردی توقف مکن.توقف در شک مظهر سستی ایمان است.ای دل ! ایمانت سست شده. ای دل! خلوص عشقت کم شده. ای دل !در گذرگاه شک و تردید توقف مکن،دوای شک و تردید تو در دست دیگری است.به کوی دیگری برو و هوای کوی اش را استشمام کن . باشد که خستگی ات در جاده ی آسمانی شدن رفع شود. ای دل ! برو امروز رفتیم دانشگاه پزشکی شیراز از طرف مدرسه.چون زیاد دانشگاه پزشکی رفته بود خیلی برام مهم نبود اما خوب این بار داشتم به عنوان کسی که شاید2سال دیگه اینجا درس بخون میرفتم و اوضاع فرق داشتوارد که شدیم چندتا از بچه ها زدن زیر گریه و منم طبق معمول بهشون خندیدم.بعد از ابغوره گیری از در دانشکده وارد شدیم .یه در روبرو بود که در ِسالن تشریح بود .راستش همیشه دلم میخواست برم اونجا رو ببینم اما عموم همیشه میگفتن هنوز زوده برات که جسد ببینی.از کنار در که رد شدیم بوی خیلی بدی میداد و همه از بوی بد سالن تشریح ناراحت شدن.بعد از چند دقیقه معطلی سوار اسانسور شدیم رفتیم طبقه ی بافت شناسی .یه سالن بزرگ بود که انواع مختلفی میکروسکوپ داشت.برای دوستام خیلی جالب بود اما من از بچگی میکروسکوپ داشتم زیاد برام جالب نبود فقط قسمت تهیه ی نمونه برام جالب بود.بعد رفتیم سالن اناتومی وبعد هم سالن مولاژ(راستش من هیچ وقت از اناتومی خوشم نمیومد برای همین زیاد جالب نبود برام)بعد یه خانم دکتر امد و برامون در مورد اناتومی صحبت کرد.منم که اصلا از این مبحث خوشم نمیومد زدم بیرون رفتم یکم اذیت کنم اما هیچ جایی برای اذیت کردن نبود ناچار رفتم نمره ی بچه های دانشگاه پزشکی را خوندم نمره ی چندتا از دوستام را هم دیدم باور میکنید یکیشون 20 شده بود؟! من که خودم باور نمی کنم .خلاصه بعد از فضولی در این طبقه ،برگشتم همون قسمت اناتومی و ناچار ده دقیقه ای به حرفای اون خانومه گوش دادم.در همین حین با معلم زیستم حرف زدم که چرا سالن تشریج نمیبرنمون معلمم گفتن بزار برم صحبت کنم ببینم میبرنتون؟ خلاصه بعد از چند دقیقه(حدودا نیم ساعت) رفتیم سالن تشریح.در سالن که باز شد همه حالشون بد شد یکی گفت من نمیام یکی دیگه زد زیره گریه(خداییش بوی خیلی بدی میومد)15 نفر شدیم و رفتیم داخل(به قول معروف دل رو زدیم به دریا)رفتیم کنار جسد ایستادیم .اول کسی نبود برامون توضیح بده اما بعدش یه استاد دلش برامون سوخت راضی شد بیاد.صبرکردیم تا اومد بعد از اینکه لباس و دستکش و مخلفات را پوشید.گفت اماده هستین پارچه را بردارم؟گفتیم بببببببببببببببببببببله خلاصه دستش را برد طرف پارچه که یکی از بچه ها حالش بد شد بردیمش بیرون دوباره کنار جسد جمع شدیم که استاد گفت اماده هستین؟این بار با صدای اهسته گفتیم اره.پارچه را از روی جسد زد کنار و یکی دیگه از بچه حالش بد شد و رفت بیرون.هیچ وقت فکر نمی کردم یه جسد اینجوری باشه.خیلی داغون بود.تک تکِ قسمتهای بدنش را تشریح کرد و توضیح داد.بعد گفتن هر سوال دارید بپرسید اما اجازه ندارید به جسد دست بزنید.من پرسیدم:چه قدر وقته مرده؟گفتن:این جسد از چهارسال پیش که من وارد این دانشگاه شدم اینجا بوده نمیدونم زمان مرگش کی بوده.دوستم گفت جسد را میخرین؟گفتن:نه تا 30 سال پیش میخریدیم اما حالا دیگه مردم جسد را اهدا میکنن.من داشتم به دوستم میگفتم جسده مثل کله پاچه است.یه دفعه استاد گفتن:اره خیلی شبیه کله پاچه است ولی فکر کنم دیگه کله پاچه نخوری(استاد نمیدونست من از کله پاچه متنفرم).وبعد استاد گفتن شما شاگردهای خوبی هستید امیدوارم 2سال دیگه که دانشگاه شیراز قبول شدین با شما کلاس داشته باشم.بعد هم جسد را گذاشتیم سره جاش و اومدیم بیرون.وقتی داشتم از دانشگاه میومدم بیرون به این فکر میکردم که یعنی میشه یه روزی من تو همین دانشگاه درس بخونم و همینجا استادیم را بگیرم و همین جا استاد بشم؟!یعنی میشه من دکتر بشم...؟ وبعد به خودم گفتم:آرزو بر جوانان عیب نیست.منم ارزوش را میکنم.و از خدا ممنونم که راه درست را بهم نشون داد راهی که موفقیتم در اون هست و خواهد بود. ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن:ببخشید اگر زیادی حرف زدم بزارید به حساب اینکه بچه تاحالا جسد ندیده بوده و خیلی خوشحاله که جسد دیده.جوگیر شده. نمیدونم بمونم یا برم... یه قرار خیلی مهم،مرتب ومنظم،با وسواس خاصی لباس پوشیده بودم رفتم سر قرار؛منتظر شدم تا بیاد... توی این مدت که منتظر بودم رفتم تو فکر... ((هر روز سه بار یه نفر برای من دعوت نامه میفرسته روزی سه بار پستچی محله ی بندگی میاد پشت در قلبم و تق تق در میزنه و میگه: «همیشه بهار نامه داری بیا بگیرش» نامه ام را میگرم باز میکنم «فرستنده:خدای محله ی خودمان گیرنده:همیشه بهار ِ بهاری سلام عزیزم مهمانی محله ی خدا دو کوچه بالاتر در خانه ی خود ِ خدا برگزار میشه ساعت:اذان مغرب تا پاسی از شب به صرف : شراب بندگی دوستدارت خدا» روزی سه بار این دعوت نامه را میخونم صبح ظهر شب اما خیلی غافلم و خیلی راحت از ابراز علاقه ی خدا به خودم رد میشم اما برای دیدن یه بنده اش اینجوری میکنم و برای دیدن خودش... چرا هیچ وقت اینقدر که امروز برای قرارم وسواس به خرج دادم برای ملاقات با خالقم وسواس به خرج ندادم؟ چرا؟ در دنیایی که پیشرفت ها صدم ثانیه ای شده اند و در هر زمینه
ای مثل برق و باد پیشرفت حاصل میشود در دنیایی که اکثریتش ادعای دکتری می
کنند هیچ کس نتوانست قلم مرا درمان کند هیچ دکتری نسخه ای برای او ننوشت
دریغ از دوایی درمانی...داروخانه چی محل هم دوایی به قلمم نداد قلمم مریض است جوهرش کم رنگ شده دیگر حرف دلش را با من نمی گوید به پنجره ی زمان چشم دوخته و نگاهش به سمت درخت منجمد شده قلمم مریض شده و دوای دردش را نمیدانم... دوست صمیمی قلمم درخت است می روم با او صحبت کنم شاید او بیماری قلمم را بداند _سلام درخت زندگی.خوبی؟ _سلام همیشه بهار خوبم.توچه طوری؟قلم زرینت؛ دوست کوچکم خوبه؟ _راستش چند مدتی است بیمار شده،دکتران نمی دانند بیماری اش چیست درخت زندگی نا امیدم...فکر میکنم خدا با من قهر کرده که میخواهد قلمم را از من بگیرد _ همیشه بهار و نا امیدی؟! همیشه بهار من امید پرفروغ درخت زندگی است. نا امیدی در بهار زندگی راه ندارد. من میدانم بیماری قلمت چیست _چه بیماری؟ _او عاشق شده.عاشق کسی که تمام زندگی اش شده، تمام وجودش ،جوهرش... قلمت را رها کن تا خوش بنویسد آن چرا دلش به او الهام میکند بگذار با جوهر عشقش بنویسد آری قلمم عاشق شده...عاشق کاغذ سفید زندگی را آوردم و پیش رویش قرار دادم قلمم را با دو دستم گرفتم و با بوسه ای از لب او را آماده ی رها شدن کردم ... رهایش کرد برایم نوشت ماجرای عشقش را برایم نوشت گل رزهایش، هدیه هایش ،بوسه هایش ،حرفهایش ...همه را نوشت عشقش را برایم قلم زد چهره اش زیبا بود...جمیل بدیع همین که جمیل بدیع اش را برایم بر روی آخرین برگ زندگی اش به تصویر کشید جان از قفس تنگ جسمش بیرون جست رها شد جوهرش تمام شدو به جمیل بدیع اش پیوست آخرین جمله ای که گفت این بود: همواره من و عشق با هم خواهیم بود و خواهیم ماند جاویدان ِ جاویدان اگر بد توصیف کردم بزارید پایه قلمم که چند مدته جوهرش مریض شده درکل عذر میخوام پیرمرد و پیرزنی دست در دست هم در پیاده رو قدم می زدند و نت های عشقشان را آرام آرام زمزمه می کنند هوای سرد بهانه ای شده تا آنها به هم نزدیکتر شوند و دوشا دوش هم این مسیر سبز را بپیمایند آن طرفتر پسرکی که از شدت سرما سرِ دماغش قرمز شده بود گل رزهایش را این دست و آن دست میکرد و می گفت: گل عشاق...روز عشاق... برای عشقتان گل رز هدیه ببرید... چند پسر و دختر جوان هم به دور پسرک گل فروش حلقه زده بودند وصدای خنده ی انها سرمای دل پسرک را دوچندان میکرد. پیر مرد و پیر زن کم کم به سمت جوانان امدند پیر مرد یک لحظه مکث کرد انگار که فکری در سر پروراند دست از دست همسرش بیرون کشید و با شتاب به سمت پسرک گل فروش رفت و همه ی گلها را خرید و با تمام عشقش گل ها را به پیر زن هدیه کرد چند لحظه همه ی نگاه ها به سمت این دو نفر چرخید انگار که نگاه ها از حرارت عشق این دو نفر منجمند شدند تاریخ:87/11/24 ساعت 5:35 اونقدر که خودم حالم از نوشته هام بهم خورد تا اطلاع ثانوی دیگه نمی نویسم اگر کاری باهام داشتید نظر بزارید حتما پیگیری می کنم موفق و سربلند باشید تنها چرا؟ چرا؟ ذهنم پر است از این چراها چراهایی که نمیدونم چرا به وجود اومدن خداجون میبینی! حتی چرای ِ چراهام رو هم نمیدونم ای خداااااااااااا............. چقدر صبر؟ از کودکی آموختم که باید صبر کرد صبر کردم صبرکردم گاهی برای صبرکردن هم صبرکردم اما صبر نامتناهی نیست صبرهم مثل عمر من است متناهی و به زودی صبر بامن به زیر این خاک می آید صبرمی کنم صبر... آری بهار امابهاری نیستم من خزانم خزانی که نا امیدی تمام برگهایش را زرد کرده خزانی که ترس طراوتش را دزدیده خزانی که نگرانی عشقش را ربوده خزانی که دیگر هیچ ندارد هیچ نامم بهار است بهار خزان زده بهار پاییزی خسته خسته از اینکه هر روز باید سنگینی گام هایت را بر روی خاکستر خاطراتم تحمل کنم خسته از اینکه هر روز با خرده سنگی بر مقبره ام بکوبی برای چه این کارها را میکنی؟ چرا یادآوری؟ اما فراموشی تمام استخوانهایم را تجزیه کرده است فراموشی روح بهاری ام را هم تجزیه کرده خسته ام خسته عشق به خالق... عشق به تو... می دونی خداجون ما آدمای دنیای مجازی اکثریت بلاتفاق دچار بیماری لاعلاجی شدیم آن هم عشق به هم نوع عشق به کسی که مثل خودمونه حتی از ما پایین تر و از ما کم ارزش تر. و از تو غافل شده ایم که تنها دوای این بیماری یک چیز است و ان هم عشق به تو... ما انسانهای جاهل دست به دامان این و ان شده ایم وگدایی محبت می کنیم گدایی عشق در حالی که سرچشمه اش را میشناسیم متوسل شده ایم به قطره تا سرچشمه چرا؟ لاف عاشقی خنده دار است که مردم هم باور میکنند همه میگویند: عشق اما عشقی که مسیرش به تو ختم نشه عشق نیست عاشقی که رنگ و بوی تو را نداشته باشه عاشق نیست زلیخا چرا عاشق یوسف بود؟ چون تو مسیرش بودی چون تو هدفش بودی چون رنگ تو در رخساره اش متجلی می شد چون تو بودی و اوتنها تو را می خواست و یوسف را به عنوان هم سفر برای این راه طولانی انتخاب کرد هیچ کس از پشت این عینک به زلیخا نگاه نکرد چرا؟
سلام
خوبي؟ ... خسته ام از »خوبيم و جز دوري تو ملالي نيست«. خسته ام از نامه هاي
»اينجا هوا خوبست و ...« يا »خبرت دهم، اسماعيل دانشگاه قبول شد ...«
عادت کرده ايم که بگوييم منتظريم. عادت کرده ايم بعد از هر صلواتمان بگوييم: »...
وَ عَجِّل فَرَجَهُم« يا اين که بعد از هر نماز دعاي فرج را بخوانيم. حتي از روي
عادت براي سلامتي امام زمان (عج) صلوات نذر مي کنيم. به نبودنش، به نيامدنش، به
انتظارمان عادت کرده ايم.
آن قدر در اين آخرالزمان در فتنه غرق شده ايم که يادمان رفته مدينه فاضله يعني چه؟
انگار عادتمان شده که هر روز، خبر يک قتل، يک تصادف مرگبار يا يک سرقت را بشنويم.
مثل اين که اگر پنج شنبه ها منتظر نباشيم، يکي از کارهاي روزمره مان را انجام
نداده ايم. يا فکر مي کنيم اگر صبحهاي جمعه در مراسم دعاي ندبه شرکت نکنيم، از
دوستانمان عقب مانده ايم. آخرين باري که صبح جمعه بيدار شديم و از اين که »او«
نيامده بود، دلمان گرفت؛ کي بود؟ عزيزي مي گفت: »خيلي وقتها منتظريم. منتظر تلفن
کسي که دوستش داريم، يا نامه اي که بايد مي رسيده و نرسيده؛ يا کسي که بايد مي
آمده. چندبار از اين دست انتظارها براي آن کسي که مدعي انتظارش هستيم، داشته ايم؟
... يک جاي کار مي لنگد.« راست مي گفت. يک جاي کار مي لنگد ...
ادامه مطلب
| Design By : Pars Skin |




